تبلیغات
جیـــــــــــــــــغ!
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391  08:05 ق.ظ

مسیح!


تولدت مبارک مرد!

مــــن  ِ
بــــــــی معرفـــــت میگــــم:


تولدت مبارک مرد!



پ.ن: همــــــــــــــــــــــه چی خوبه! فقط درگیر امتحانام! اینم که می بینین قالب عوض شده و خودم به اصطلاح رسمی به نظر میام توهمه :دی قالب عوض نشده که! :دی کو؟ کو؟ کجاس؟
موقتا داشته باشینش، بذارین امتحانای خرداد تموم شه، همگی جملگی از حضور خفن و قالب وبلاگ های خفن تر من  وحشت انگیز خواهید شد!


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391

اصلا همه چیز از ولدک شروع شد.
از همون روزی که دعوتش کردم واسه ناهار خانوادگی. بابا مخالف بود. خیلی هم مخالف بود. با کمربند سیاه و کبودم کرد. هر چی گفتم پدر ِ من! دوستی! صفا! عشق! صمیمیت! محبت! مگه تو کتش رفت؟ گفت پسرجون، این زخم لاکردارو می بینی؟ این شاهکار همین مهمون ِ بی شرفت بوده. تو هفت جلد کتاب و 8 پارت فیلم دهن منو سرویس کرده این کچل مادر مرده. مث گربه هفتا جون داشت! تو بازی های PC هم جونمو به لبم میرسوند، آخرش میدادم دادلی واسم بکشدش. بلد نبودم. از همون آینه آینه ی بازی اولش بگیر تا همین آخریش که بلد نبودم نصبش کنم، گرافیک 256 نمیخوره بهش.
آخه مهمون قطعه!؟ خب چارتا پرسی دعوت کن، دو تا ریش دراز مقام بالا رو وعده بگیر، کچل ها رو نقدا خط بکش و بذار سماق بمکن.
تو همین گیر و دار بود که درو زدن. بابا بدو دوید تو اتاقش درو هم کوبید به هم. لینی و مامان هم چادر سر کردن نشستن گوشه ی خونه. آسپ هم بهم گفت نامرد من برادرتم جای کمک به وزارتم میای لرد ولدمورت سیاه رو دعوت میکنی؟ بعدم رفت وزارت. درو وا کردم. ولدک با دسته گل وایساده بود دم در. گفتم بفرمایید. اومد تو.

اومدنش تو همانا و خالی شدن اتاق نشیمن همان.
زنگ زدم برامون ماهی مرکب آوردن و با نهنگا و ولدک زدیم تو رگ.
محشرترین ناهار زندگیم بود.

خیلی ازت متنفرم ولدک!

تولدت مبارک!

پ.ن : ها؟


  • آخرین ویرایش:شنبه 2 اردیبهشت 1391
جمعه 11 فروردین 1391  03:28 ب.ظ

از فواید داشتن یه بابای زیارت رو! اعم از مکه و مدینه و مشهد و کربلا و دیگر اماکن زیارتی و سیاحتی،
نشستن لبخند تا غده هیپوفیز بر نیش شما خواهد بود در دیگر اسفار (جمع مکسر سفر)!

عرضم به حضورتون که در آستانه ی در چوبی گنده و قدیمی یه کاروانسرای تاریخی و عظیم و اینا وایسادیم، بابا یهو میره وایمیسه کنار در و درست زمانی لب های مبارکش با چوب کهنه بند انگشت فاصله داره با یادآوری این نکته که اینجا زیارت میارت نداره پدر ِ من!! ضمن بیان "عهههه!!!" از بوسیدن آستانه ی مبارک کاروانسرا منصرف میشه.

------------------------

آقا یه تحقیق و پژوهشی بود، یکی از دبیر ازم خواست اسم بچه های طرح شاهد رو واسش لیست کنم برا اون. منم سر کل با یکی از بچه ها و شوخی، تیتر لیست رو نوشتم "طروح (جمع مکسر طرح!) شاهد"
بعد اینو تحویل دادم و اینا.
فرداش تو سالن؛ دبیره اومد که آره مرسی و اینا که برام آوردی اینو و این ابتکارتم جالب بود، طروح شاهد! هرهرهرکرکرکرکر!
بعد معاون ها هم تو سالن بودن و فقط نگاهشون منو دفن کرد تو طبقه دوم قبر عمو تو بهشت زهرا.
همین نگاهی که به دبیر القا کرد باید بره سراغ نیازمندی استخدامی های روزنامه ها بعد از این.
.
.
.
.
نفهمیدین؟
چقد شوتین! توجه نمیکنین چرا؟ گلبول چندمین شما؟
 ما که تو انستیتومون از اینا نداشتیم.

آقا دبیرستان ما شاهده.

خب حالا عبارت "طروح شاهد" رو با صدای بلند برای خودتون تکرار کنید و به تلفظش دقت کنین نه عبارت!
(معاون های شاهد ماهد نداشته باشین اطرافتون)
شد؟
نشد؟
خب اونقد تکرار کنین تا بشه : تو روح ِ شاهد!!

بعد می فهمین که چرا چیزی نمونده بود که من جاری شدن مایعی گرم و شاید حتی نرم(!) رو توی شلوارم احساس کنم!

--------------------------

پ.ن:
 تا چند سال دیگه من میتونستم آن باشم به نظرت که به خاطر یه شک احمقانه همه ی فرصت های باقیمونده رو اینطوری به فنا دادی رفیق، ها؟

و تو! من و تو که به خیر هم امید نداشتیم، شر رسوندیم به هم فقط با شباهت ناخواسته مون..
 البته اگر تو رو هم مثل من "له" کرده باشن!

بیخیال!
نه از اون "بیخیال" های پیچوندنی! نه! بیخیال واقعی..!

 بیخیال!


  • آخرین ویرایش:جمعه 11 فروردین 1391

خب گذشته که گذشته دوستان من! به جهنم!

روزهای رفته رو میگم. خاطرات رو. با هم بودن ها رو. نه که مهم نباشه. نه. همیشه حرمت دارن خاطرات. ولی نه به اندازه ای که حالت رو فراموش کنی. بیاید منطقی باشیم. اونقدر وقت نداریم که تو حسرت گذشته و آرزوی آینده ای که شاید نیاد! بمونیم. پس بیخیال اگر قبلا محبوبتر بودی و حالا تنهایی رفیق. بیخیال اگه دردات خیلی بزرگتر شدن. بیخیال اگر عوض شدی، اگر عوض شدن. امروز رو زندگی کن! نو باش! به خودت فکر کن و به همه ی کسانی که بهشون اهمیت می دی!

سال 91 پشت دره و من دقیقا نمیدونم چه حسی باید داشته باشم.
ارشیو وبلاگم رو خوندم. از 88 به بعد بود که من، دیگه من نبودم.
تقصیر سال ها نبود. تقصیر ضعف خودم بود که کم آوردم خیلی جاها. بیخیال.

میخوام یه خواهشی بکنم از همه کسایی که این وبلاگ رو میخونن، آقایون، خانوما، ولدک ها، اگه خاطراتتون رو مینوشتین که هیچ، اما اگر نه. یا اگر مثل من یه شب مینوشتین و دوهفته نه، همین حالا، هر ساعتی از روز که هست، بپرین بیرون، ترجیحا یه دفتر سررسید 91 بگیرین و 91 رو از اولین روزش ثبت کنین. شده حتی یک کلمه بنویسید. اما بنویسید.

سال های گذشته، برای تولدم، یه سررسید مربوط به سال آینده هدیه میگرفتم از یکی از بهترین دوست هام. و چقدر حیف که هر روز نمینوشتم. وقتی برگشتم و برگه های خالیشون رو دیدم، حسرت بود برام فقط: انگار که اون روزها رو زندگی نکردم!
عمق فاجعه رو ببینید. واقعا تکان دهنده ست که هر روز رو یک جور بگذرونیم. که یادمون بره روزهامون رو. که خودمونو ساده بسپاریم دست روزمرگی ها. مگه چندسال عمر میکنید؟ مگه چندبار زندگی می کنید؟ یالا! همین حالا دست به کار شید! بعد از این روزهاتونو بنویسین! نکنه گم شین بین این همه تکرار!؟ هر روز باید یه تجربه ی جدید باشه. تلخ و شیرین مهم نیست! هر روز باید قوی تر از دیروز باشید، هر روز باید پخته تر از دیروز باشید.

لپ کلام: فاجعه ست اگه حتی یه روز از زندگیت رو یادت نباشه!!

----------------
سال، سال نهنگه!
مورف از پشت صحنه اشاره میکنه که سال اژدها هم هست و سال منه و دلت بسوزه!
منم میگم برو بمیر باب معتاد مفنگی بیخاصیت انگل جامعه، مفسد فی العرض، اصلا میم- گ!

بعد رفته بودم ماهی بگیرم برا سبزی پلوی شب عید، مردک گیر داده بود استیک کوسه ببر خوشمزه س.
نمیخوام بابا!!

کوسه رفیق دلفینه. دلفین داداش نهنگه. من نهنگ خور نیستم.

یه پیرزنی نشسته بود گوشه ی جدول، هفت سین های کوچیک میفروخت. یه نماد دلفین بود تو سینی هاش. پرسیدم:

- چرا دلفین؟
- چون سال نهنگه.
- خب پس این چیه؟
- دلفینه.
- مگه سال نهنگ نیس؟
- چرا، سال نهنگه.
- این چیه پس؟
- دلفینه.
- خب چرا دلفین؟!
- مثلا نهنگه.

خب خب خب! سال 91 رو سال "نهنگ های خشمگین ولدکخوار" نامگذاری میکنم!
سال نو مباااااارک!


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 28 اسفند 1390
سه شنبه 16 اسفند 1390  06:32 ب.ظ

ورق افتاد جلوم، "شهروند" بودم باز.
 هولی شت!
- ملت بخوابین!
و این، صدای صیحه ی آسمانی خداوندگار بود که همچو پتک بر سر ما کوفته شد.
لاکن با توجه به صدای نکرالاصوات گاد موردنظر، {که به شیهه ی اسب می مانست تا صیحه} ما چشم هایمان را بستیم.
- مافیا بیدار شه.
{سکوت}
- مافیا! بیدار شو.
{سکوت}
- کی؟
{سکوت}
- مافیا با هم به تفاهم برسین!
{سکوت}
- مافیا دهنتو..! بکش یکیو بگیر بکپ دیگه!
{سکوت}
- خب، دکی پاشو!
{سکوت}
- یکیو بکش. چیز، یعنی مداوا کن.
{سکوت}
- خاااااک تو سر خودشیفته ت، بکپ!
{سکوت}
- پلیس پاشو شناسایی کن.
{سکوت}
- نه ابله خودتو که نپرس، خودت پلیسی دیگه!
{سکوت}
- نه اونم نی، بکپ!
{سکوت}
- پاشین صب شد.
و همه پاشدیم چون صب شده بود.
گاد: دیشب مافیا به خونه ی جیمز اینا حمله کردن و با خفه کردن گربه ش جلوی چشماش به سکته دادنش، دکتر بی لیاقت نجاتش نداد. جیمز وصیت کن بعد برو بمیر!
من گفتم: ممد مافیاست، به همین خدا قسم.
-----------
دور اول تمام شد. ممد مافیا نبود. تلافی ساندویچ سوسیسی که زنگ تفریح قبل بهم نداد.
-----------
"مافیا" بودم. با دو تا همکار احمق.
- مافیا بیدار شو!
چشمامونو باز کردیم. اشاره کردیم به یکی.
گاد صبح گزارش داد: مافیا کورممد رو کشت، دکتر نتونست نجاتش بده.
من: من پلیسم! بمیری دکی بی شرف، کورممد رو پرسیده بودم، میخواستم بگم شهرونده که کشتنش بی پدرا.
و همه منو باور کردن و هیشکی نگفت پلیس که بعد از دکی بیدار میشه.
نکته اینکه هیچ پلیس واقعی هم در مقابلم قد علم نکرد! بی بخار خنگ، فقط وقتی صداش دراومد که 8 تا حکم بریده بودن واسش و خب کی حرف یه مظنون رو باور میکنه؟
بازی به همین ترتیب ادامه پیدا کرد و در نهایت، پلیس رو کشتم با 5 تا شهروند و هر دو تا همکارم. تقصیر خودشونه، مافیای بی عقل باید خودشو مرده حساب کنه. دست و پا گیر بودن. 
زنگ خورد وگرنه قتل عامم با موفقیت انجام می شد!

تنها قسمت هیجان انگیز بازی امروز (با وجود این همرهان سست عناصر!)، اون قسمتش بود که مافیا چشماشو باز میکنه بعد روح های گذشتگان به فوش خارمادر میکشنش. من خیلی دوست دارم اون بخش رو.لذتبخشه

----------
پ.ن: روزای فوق العاده ای رو میگذرونم. شکر، همه چیز محشره!


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 16 اسفند 1390
سه شنبه 25 بهمن 1390  10:25 ب.ظ

آقا میگن امروز روز ولنتاین بود و قلب و صفا و صمیمیت و لاو و بغل و ماچ!

ما که مرادی چیزی نداریم، هر کی داره حلالش کنه، بذا جمع کنه بساطشو گورشو گم کنه دهن ما رو سرویس کرد بس که حلالیت خواست! :دی {اشاره به سریال فوق العاده جذاب "حلالم کن"، با هنرنمایی مراد!}
یا به قول طاهای 2 ساله (که تازگیا با "نگار" نام 4 ساله ای تو پروفایل فیس بوکشون زدن In a Relationship !)
که بنده رو در یک جمع خانوادگی توی موقعیت فوق استراتژیکی قرار داد با این پرسش که:
- تو "نقار" نداری واس خودت؟
-هن؟ منقار؟
- نقاااار!
-نقار چه کوفتیه؟
مادر "نقار" حاضر در جمع: نگار  ِ منو میگه آقا جیمز!

جیمز زیرلب به طاها: بقیه موارد(!!) که "گ" رو خوب تلفظ میکنی بی شرف! 

طاها: خخخخخ!
- نقاااار داری یا نه؟!
ملت :
جیمز (با توجه به اون شکلک ابروبنداز بالا بالای وسط که متعلق به والده ی گرامی بود): نه به مولا!

بله آقا خلاصه .. ما نقار منقار و از این جک جونورا تو جیبمون نداریم و نخواهیم داشت، پز بیخود هم ندین، تبلیغات منفی هم نکنین، ذهن پاک و بی آلایش منو هم منحرف نکنین.

پ.ن1: من یه مولا علی دارم، شده همه ی پشتیبان و همه ی آبروم، شده همه عشق و وصال و صفا و صمیمیتم، حالا شما بخندین به تیترآپ من، خود مولا هم دخلمو میاره اون دنیا با این ابراز عشقم خیر سرم، لاکن نمیشه نگم!:
ولنتاینتان مبارک..مولا!

پ.ن2: بعضی فاجعه ها اونقدر سریع رخ میدن، که دیگه حتی فرصت "دعا کردن" نداری.. در واقع،دیگه کار از "دعا" گذشته..

پ.ن3: قدر رفیقاتونو بیشتر بدونین. بحث های بیخود نکنین. الکی اوقات همدیگه رو تلخ نکنین. وقت خدافظی با هم دست بدین. قدر رفیقاتونو بیشتر بدونین..


کامنت های در انتظار تایید پست قبل رو نخوندم هنوز کامل! معذرت! در اولین فرصت..چَشِم.


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 25 بهمن 1390
چهارشنبه 19 بهمن 1390  12:00 ق.ظ

عرضم به حضور شما که ما یه رفیقی داریم، تک بچه، مودب و بسیار وابسته به خانواده.
از اول دبستان هم بودیم در خدمتش!
والدینش هم که خانم و آقای خیلی خیلی محترمی هستن،همیشه بهش میگن با جیمز بگرد که بچه خوبیه و مودبه و باکلاسه و اینا.
بعد یه موردی پیش اومد دیروز تو مدرسه، دبیر جبر {که شبیه جومونگه ولی چون تیتراژ جومونگ سخته، از کنارش که رد میشیم اهنگ یانگوم میخونیم} سر تاخیر بنده و یکی از بچه ها سر کلاس (که از طرف دفتر موجه بود)، داد و هوار راه انداخت. جاتون خالی، همراه بنده رو با احترام و عزت نشوندن سرجاش، ما رو فرستادن بیرون کلاس با این شرایط:
1.حق نداری بری پایین!
2. حق نداری به مدیر یا معاون خبر بدی!
3. حق نداری داخل کلاس و تخته رو نگاه کنی!
4. حق نداری بشینی!
5. حق نداری سوال بپرسی!

و از اونجایی که سوال من در باب "بابا فلانی هم که با من اومد تو کلاس! با هم تاخیر داشتیم که! چرا اون بشینه من سرپا ؟!" جزو شماره ی 5 ام می شد، با فریاد مبارک این پدرصلواتی، درجا خفه شد.
و البته مطمئنا میتونید تصور کنید که عکس العمل من به فریادها لبخند بود.

{نکته: دبیر مبانیمونم همینه، پایانی مبانی سیستم شدم 19، مستمر رو بم داد 17 بی شرف. اعتراض کردم،همین شد بهونه ش.}

آقا خلـــــــــــاصه، گذشت و ایشون تشریفشون رو بردن بیرون. دیشب به این رفیق شفیق مسیج دادم که :
- فردا جشن دهه فجر و ایناس، برنامه کلاس ماست،من مجری ام. چارتا آهنگ ماهنگ ضدانقلابی وردار بیار ملت حال کنن. :hammer:
ایشون هم فرمودن چشم!
بعد دوباره مسیج دادم :
- جزوه اون یارو *ـه رو هم وردار بیار بی زحمت ببینم چی زر زده د***!
و نکته اینه که من توی مسیجم از تکنولوژی ستاره استفاده نکردم.

دقایقی گذشت و مسیجی دریافت کردم که OK.
امروز صبح، تا منو دیده میگه:
- جیمز! آبروم رفت!
- چرا؟
- اولین مسیجتو که دادی رفتم پشت سیستم، گوشیم تو هال موند. دومین مسیجو که فرستادی گفتم مامان مسیجو بخون ببین چی گفته، جیمزه حتما میگه برنامه جور کنم واسش!
-آبروی تو نبود که رفت مومن!

یعنی خدایی یه عمر عزتـــــ.. !

_______

اضافه شده در روز چهارشنبه 1390/11/19

اساسا تو دبیرستان نباید ساندویچ ماندویچ ببری با خودت، رو هوا میزنن.
ته جیبتم که دو تومن باشه میکشن بالا ملت گداگوله.
تو اتاق ورزش در حال تمرین ورزش پسندیده ی پینگ پنگ، دیدم ملت رانی به دست اومدن یه شکلات دادن دستم.
- مهربون شدین!
- نوش جونت! بیشتر از اینا می ارزی.
- اوف، چاکرتم! چرا رانی نخریدی واس منم پس؟
- آخه پولت کم اومد.
- هن؟!
- دو تومن بیشتر نبود ته کیف پولت، 4 تا رانی گرفتیم واس خودمون، باقیمونده شم به بابای مدرسه گفتیم میاری.

نتیجه اینکه من این اوباش دزد رو با بدترین وضعیت انداختم بیرون و تکیه دادم به در.
- جیمز وا کن درو. چیزی نشده که حالا، بیا من سمت چپ سوراخ رانی مو دهنی نکردم، تو از اینجا بخور، مونده تهش یکم.
- برو گمشو گداگوله کثافت!
- جیمز خدا قبول کنه، خیلی خوشمزه بود دستت درد نکنه.
- کوفتت شه.
- جیمز..درو وا کن عزیز... دل برادر... درو وا کن ممدی اینجاست!
ممدی همون بود که پولو کش رفته بود.
- اون که سردسته ی *ـه گداگوله هاس!
- جیمز..
- من ماندههههههههه ام تنهااااااااای تنهااااااااااااااااا...
- جیمز درو وا کن!
- من مانده ام تنهاااا میان جمع ا* هاااا!
- ببند دهنتو بی شرف! مربی ورزش اینجا بود، هر چی به دهنت اومد گفتی بهش که!
-
فلش بک- 7 تا دیالوگ بالاتر:
- ج- جیمز..درو وا کن عزیز... دل برادر... درو وا کن ممدی اینجاست!
- اون که سردسته ی *ـه گداگوله هاس!

جیمز: مگه اونجا نگفتی ممدی؟
- ممدی کیه بابا، گفتم مربی!

_______________

پ.ن: نبودیم، نگران شدید؟ شرمننه!
پ.ن2: مادربزرگ مرد،
خدا رفتگان شمارم بیامرزه.


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 19 بهمن 1390
جمعه 23 دی 1390  06:01 ب.ظ

حوصله پیچوندن ندارم. خودسانسوری هم نمیکنم. چش و چال حسودا هم از فرندشیپمون بترکه.
رک و پوس کنده:مو روغنی، کوتوله،پشمک،تابلو،درخت، بهترین مرگخوار تازه وارد، داوش! تولد همتون با هم{پیشاپیش} مبارک.
خیلی چاکریم.
تنها جمله به درد بخور دنیا هم تو حلقت.
یه بار یکی گف بلاخره فرندشیپ هاتو چش میزنن. فوت فوت.
دوس داشتم آهنگ عروس گلها رو به افتخارت با گروه سرودم دوباره اجرا کنم، ولی می بینی که هنوز دارن تو آپ قبلی قر میدن. خسته ن. اونجوری نگام نکن. از اون حنا خانم گاو مش حسین که بهتره.
اینم کیکت با همه ی اون جک و جونورایی که تو سوراخ سنبه هات داری!



____________

این پاییز...

شاید هیچکدوم از جملات زیر ربطی به بازی نداشته باشه در ظاهر، اما نکته اینه که همه شون تو پاییز 90 واسم ملموس شدن. پس اجازه بدید من به نوع دیگه ای این بازی رو روایت کنم:
الان یه دستم زیر چونمه. اون یکی دستم رو کیبورده. لم دادم رو زمین جلو لپ تاپ، چادر نماز مامانو انداختم روم چون سردمه. خوابم میاد. یه ساعتی هس از خیابون گردی برگشتم. کار خاصی نمی کنم. از این ژانر آدمای بیکار که تو پاییز و زمستون دستاشونو میچپونن تو جیبشون و کلاه سوییشرتشونو میندازن و سرشون پایینه و صرفا فقط قدم میزنن. آره، از همین آدمایی که تو اوج امتحان ها و دغدغه ها و کوفت و زهرمارها یه نفس عمیق می کشن و در خونه رو پشت سرشون می کوبن. همینا که بی بهونه با بچه ها و پیرمرد و پیرزن های تو خیابون هم صحبت میشن. من از همینام.فرضا که ال شد، درک. یا مثلا بل شد،جهنم. دماغم میخاره. حالت تهوع دارم. دست راستم له شده. جلو مدرسه پام سر خورد کل هیکلم افتاد رو دست راستم. انگشتام زخم و زیلی ان. ولی خوبه. تنوع بود تو زندگیم. البته بی انصافیه اگه بگم تنوع نداشتم تو زندگیم این اواخر.بوده،زیات. اما خیلی هاشونو هنوز نمی تونم باور کنم. یه جورایی جهت میدن به آینده م. آینده ای که سیاهه. سیاه نه به معنی بد،یعنی ناشناخته. بهترین مثالی که برای توصیف حالم دارم بازی های استراتژیکه. اول بازی شمایید و یک مپ سیاه. فقط تا چند قدمی روشنایی هست. باید مرکز بسازی، سربازخونه، اصطبل و بعد در نهایت "سوار". سوار رو میفرستی تو دل تاریکی ها. هر قدم که برمیداره تاریکی ها رو روشن میکنه. گاهی به گرگ ها میخوره، گاهی به مرز دشمن، گاهی گوسفند پیدا میکنه، گاهی معدن طلا! من دارم مرکز میسازم، سربازخونه و اصطبل میسازم،
به محض اینکه سوارم آماده شه، میفرستمش برای کشف سیاهی ها. به محض اینکه آماده شه.
اونجاست که تغییرات شروع میشه، پشت سر هم. خیلی سریع، وقتی سوار بر می گرده به مرکز می بینه عصر عوض شده! و وقتی تصویر خودشو تو دریاچه می بینه، تازه می فهمه همراه با همه ی تغییرات، خودشم تغییر کرده.
و تنها بازیکنان استراتژیکن که می تونن این قسمت آخری رو بفهمن.
به محض اینکه سوارم آماده شه، میفرستمش برای کشف سیاهی ها.
 به محض اینکه آماده شه!

دعوتنامه هام همه سفیدن.


  • آخرین ویرایش:جمعه 23 دی 1390
چهارشنبه 14 دی 1390  03:06 ب.ظ

زمستون! فصل تولد من! میخونم! فقط به خاطر من!
تو این دقیقه ها و لحظه ها همه میدونن، برای من گل عشقو میارن، به من میگن شدی عروس گلها!!
 تولدم مبارک گل زیبا!

پ.ن: آغاز 18 سالگی، نه برج منفجر کردم نه آدم کشتم، قابل توجه بعضیا! :دی

-----------------
اهم! خب! لوس بازی تعطیل!
آرمینا پرسیده:

اگه بهترین دوستت بهت زنگ بزنه و بگه با ماشین زده به یکی و کشتَتش ، چیکار میکنی؟ چرا ؟

اول تاکید کنم که جواب من هم مثل سوالت تخیلی خواهد بود چون بهترین دوست من هیچوقت در دسترس نبوده، نیست و نخواهد بود {بر خلاف میلش}.

اول یکم با هم دیگه جیغ می زنیم و دستامونو رو هوا تکون می دیم و اینور اونور می دویم، بعد من جنازه رو بررسی میکنم می بینم عه وا! ای که زنده س یره! بعد می بریمش بیمارستان خوب میشه همه چی ختم به خیر میشه!
...
خب، احمقانه ترین و احساساتی ترین و غیرمنطقی ترین گزینه ی ممکن رو انتخاب می کنم، میزنم رفیقمو شل و پل میکنم که بیهوش بیفته یه گوشه، بعد با جنازه سوار ماشین می شیم دوتایی میریم اداره پلیس{به شرطی که جنازه رانندگی کنه چون من هنوز گواهینامه ندارم} و خب میگم که من پشت فرمون بودم.
چرا؟ چون این رفیق ما زن و بچه داره، عیال واره، چون مجبورم! می فهمی لعنتی!؟

دعوت می کنم از دایی مونتی، ولدک در کامنت، عمو ریموس، تدی بوق!


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 14 دی 1390
پنجشنبه 24 آذر 1390  01:23 ب.ظ

اعتراض میکنیم و به اداره می کشونیم قضیه رو، آقایون اداره آموزش و پرورش شهر، تریپ FBI سر و کله شون یهویی پیدا میشه. ما 9 نفر رو از کتابخونه جمع میکنن تو اتاق مشاوره که ما حلال مشکلاتتونیم. یکی دو نمونه از جملاتمون رو میذاریم اینجا بخندین شاد شین:
شکم گنده ای که لم داده رو صندلی: خب! پاتر، واس چی نرفتین سر کلاس؟
جیمز: من حس کردم اینکه خودم بخونم بازدهیش بالاتره تا سر کلاس ایشون بودن.
شکم گنده ای که لم داده رو صندلی: اگه تویی که اینو تشخیص میدی چطوره پرونده تو بدیم زیربغلت بری تو خونه بازدهیتو ببری بالا؟
جیمز: اینو تهدید حساب کنم؟
شکم گنده ای که لم داده رو صندلی: نه باو تهدید کدومه ما اومدیم مشکلات شمارو حل کنیم.

***
گنده لات شلوار لی پوش تیغ زده ی آقا شیکه! : ممد شماره 8! به چه حقی نرفتی سر کلاس؟ میدونی خلاف قانونه؟
ممد شماره 8: اون قانونی که میگه من باید سر کلاس باشم نمیگه دبیر باید سواد کافی واسه تدریس داشته باشه؟

گنده لات شلوار لی پوش تیغ زده ی آقا شیکه! : حد خودتو نیگه دار! تو مگه داداشت فلانی نیس؟ خونه تون مگه فلان خیابون نی؟ بابات مگه فلان جا مغازه نداره؟
ممد شماره 8: چه ربطی داره؟ تهدیده این؟
گنده لات شلوار لی پوش تیغ زده ی آقا شیکه! : نه باو تهدید کدومه ما اومدیم مشکلات شمارو حل کنیم.

***
رییس FBI در پایان :
- خب، من نتیجه گرفتم که شما مشکلتون حل شده س، به شرطی که سر کلاس برید، از دبیرتون عذرخواهی کنید، باهاش همکاری کنید، و انشالله با بهترین نمرات شهرمون رو در امتحانات نهایی امسال، سرافراز کنید، والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته!

***

و یک جیمز و 8 ممد راهی کلاس شدند. ته کلاس به ردیف نشستند و در طول کلاس حسابان صدایشان در نیامد و نقاشی کشیدند.

***
یک هفته بعد- سر کلاس حسابان

- آخه چطور ممکنه!؟
- خب اون  Y یکه، اونم Y دو، جفتشون باید بزرگتر از صفر باشن پاتر.
- میدونم ولی نکته اینه که اونی که شما کشیدید اصلا 3X نیست! ضریب فقط باعث انبساط و انقباظ نمودار میشه نه تغییر ناحیه!
- امم..

بله دوستای من، نمردیم و دیدیم که :

به مولام علی قسم، هر کس ریاضی عمومی سال اول دبیرستان رو هم پاس کرده باشه می فهمه نمودار بالا چه فاجعه ایه!!
و یه دبیر حسابان اینو کشیده!..بیخیال..حد خودمو نیگه دارم.


پ.ن: یا رب روا مدار..روا مدار..روا مدار..


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 10 آذر 1390  04:54 ب.ظ

ان مع العسرا یسرا!
همانا از پس دشواری،آسانی است.

من نه تفسیر حالیمه. نه عربی می فهمم. نه شب و روز قرآن دستمه.
ولی ترجمه این آیه یه موردی داره! مشکوکه، مریضه.
ما در دوران طفولیت خواندیم که "مع" یعنی همراه و اینا! مثلا "متکلم مع الغیر" یعنی یکی با یکی دیه، یعنی "ما"!
ولی اینجا اون "مع" رو "پس از" معنی کرده. والا من نمیدونم علم صرف و نحو و این چیزا رو. نمی فهمم چرا یه جا یه چیز معنی میشه یه جا یه چیز دیه!

ولی این ترجمه از نطر کاربرد هم مشکل داره.
من شاهدم!

میتونی سر کلاس نری، فحش و داد و بیداد بشنوی و تهدید به اخراج شی و (پس از آن!) لذت ببری از حسابانی که خودت با عشق میخونی.

میتونی از یه مشت رفیق بی همه چیز نارو بخوری و آبرو نذارن واست و به ناحق ***ن! تو وجهت تو دبیرستان و (پس از آن!) با یه تک رفیق تازه، یه شب برفی بزنی بیرون صفاسیتی.

میتونی تو یه شب سرد لعنتی با یه روان کوبیده شده و سیخ کشیده بزنی بیرون و (پس از آن!) با یه پیرمرد بقال تریپ رفاقت بگیری و با گوش پر از نصیحت های مشت و با لبخند برگردی خونه.

میتونی له شی زیر خیلی چیزا و خوشحال باشی که الان این مرتیکه حاج بابایی گفت 4شنبه هم تعطیله!

و غیره و غیره و غیره!


نچ!
 زندگی همینه. همه مزه ش همینه!
تلخ و شیرین، با هم!

ان مع العسرا یسرا!
همانا به همراه دشواری، آسودگیست.

پ.ن: اون آپ آهنگا بود؟ اونو حسش نی آپلود کنم. نمیشه همینجوری بگم؟ بعدا لینک بذارم؟ :دی

"دلتنگی" قمیشی منو یاد تدی میندازه.
"خونه" ناصرعبدالهی منو یاد ولدک میندازه.
"گل من" قمیشی منو یاد دایی مونتی میندازه.
"بازیگر" قمیشی منو به شدت یاد آرمینا میندازه.
"تیتراژ خانه سبز" منو یاد پروف میندازه.
"یامبو صحنه" ناصر عبداللهی منو یاد عمولارتن میندازه.
"تیتراژ خونه ی مادربزرگه" منو یاد ننجون میندازه.

خب میندازه دیگه!

دقیقا همینایی که به یادشونم جز آرمینا که مبدا بود، دعوتن از طرفم گرچه بسیار دیر!
تدی آبجی، ولدک(تو کامنت هام دعوتی! :x)، دایی مونتی، پروف داوشم، عمولارتن..!!، ننجون!

پ.ن: دخترک! ممنونم. خیلی ممنونم!

------------
سوال: این مدت کدوم گوری بودم؟ با رسم شکل توضیح دهم!
عرضم به خدمتتون که آقا اصن یه وضعی!! خدا دبیر بی سواد نصیب گرگ بیابون نکنه، اگرم میکنه اون سالی که گرگه امتحان نهایی داره نکنه! چون دهنش سرویس میشه! این مدت ما در گندابی به اسم حسابان گیر کرده بودیم حقیقتش که نهایتا تصمیم بر این شد من سر کلاس نرم و خونه بخونم و نتیجه اینکه همه ی درسام 4 برابر میشه. خودم تدریس میکنم. خودم تمرین میکنم. خودم تمرینامو چک میکنم. خودم امتحان میگیــ نه دیگههه اشتباه کردی، 0/25 - گرفتی! امتحانو اون دبیر بی سوات میگیره و من که خیلی خفنم برای اینکه دهنشو صاف کنم باید خیلی خونده باشم خودم و نتیجه اینکه اون ضریب 4 میشه 8!







  • آخرین ویرایش:جمعه 11 آذر 1390
جمعه 15 مهر 1390  08:44 ب.ظ

به نظر، یکی از پاهاش کوتاه تر از اون یکی میاد. همینه که لنگ میزنه وقت راه رفتن، در عین حال کل بدنشو با عجله میکشه جلو. بعضی وقت ها با صدای تو دماغی غرغر میکنه. سر کلاس گاهی سکوت میکنه و گاهی با اوج خشونت و انرژی داد میزنه. مدام نفس نفس میزنه. صورتش پر از زخمه، یکی از چشماش بزرگتر از اون یکیه،
و نهایتا : خیلی حالیشه!!

اولین جلسه، بعد خوندن اسمم مکث کرد. دو تا چشم های عجیبش زل زدن بهم، حس کردم تا مغز استخونمو می بینه، با صدای گرفته ش غرولند کرد:
- پاتر..همم..میشناسمت!

میدونم..
 شما هم به این نتیجه رسیدین که این آدم نمیتونه یه دبیر زبان فارسی باشه،
 مد آی مودیهههههههههه!! جییییییییییییییغ!!


----------------------------------------------

پ.ن : آپ بعدی بازی آهنگاس. لینک دان پیدا نکردم هنوز. هولی شت!
پ.ن 2: حال ما خوب است. مشکل خودته باور کنی یا نه!


  • آخرین ویرایش:جمعه 15 مهر 1390
دوشنبه 4 مهر 1390  09:41 ب.ظ

عرضم به حضور آقا غوله که داداشِ من شما یه لطفی کن:

1. این خانواده ی بنده رو کلا کن فیکون کن از نظر اخلاقی! یه پدر دبش اهل تفریح که همواره بیزی نباشه، یه مادر شادتر، یه داوش بدون اعتیاد، مشتی cousin بامرام و عشقی و نهایتا ملتی که خیلی بیشتر از "اسم"، همدیگه رو بشناسن. یه ژول گرما هم واس این عصر یخبندان غنیمته آق غوله!

2. یه دیگ جادویی، داروی خفنی، چیزی از تو اون جیبت درآر بزن هر چی سرطانه سرویس کن. با تشکر!

3. خب دیگه این آرزوی آخره، دیه خلاص دیه، بعد میتونی بری تو چراغت! آرزوی آخرم اینه که از این به بعد همه آرزوهامو برآورده کنی!



مرسی از پروف تک درخت که دعوتم کرد. دعوتنامه هام سفیدن، هر کی عشقشه برداره!


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 4 مهر 1390
پنجشنبه 31 شهریور 1390  11:31 ب.ظ

کارتون میبینم {گاها فیلم}، کتاب میخونم{گاها می نویسم.}
اتاقم مرتبه. گربه هام سالم. گرچه طی سفر طولانی من گارفیلد رفت و برنگشت بی پدر.
خیالی نی حیوون. تو هم برو رد کارت.
بچه هاش عجیب وابسته م شدن. راه میرم آویزون پاچه شلوارمن.
مهر هم که شروع شد. گورباباش. خودتون چطورین؟
شونه هام میخارن. پشه عذابه آقا عذاب.
پاهام یخ ردن. پاییزه.

پسر..خداروشکر.
اگه اونروز بند کفشامو بسته بودم و عمل نمیکردم به اون ندای تنبل درونی که میگفت : بیخیال! تو ماشین بنداشو میبندی!
الان پای چپم انگشت نداشت. بابا خیلی ریلکس و بدون توجه به "هی" گفتن های همراه با دونقطه دی من با ماشین از رو پام رد شد و خب به موقع کشیدم بیرون پامو. پسرخاله میگفت انگشتات مونده تو کفش، داغی، حالیت نی!
بعد تازه شاکی شدن چرا جیغ و داد نکردی.
راس میگن بابا.
این دونقطه دی لامصب تا تو گورم ول کن ما نیس :دی
خوابم میاد. نباس بیاد. ولی شرمنده اخلاق ورزشیت!
صبح تا حالا سگ دو زدم.

روزای خوبیه.
سفر خوب بود.
همه چیز خوبه.
من خوبم.

شکر حق!
 


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 19 شهریور 1390  01:48 ب.ظ

- سرویسیا شیفت 2! شیفت 2! شیفت 2!
آقای نیازی بود، یکی یکی در کلاس ها رو میزد و هیجان خودش رو منتقل میکرد به فضای کلاس. سریع وسایلمو جمع کردم و با علی و غزاله زدیم بیرون (ترکیب رون و هری و هرمیون! :hammer: اصن اینا به چه حقی میخوان مهدکودکارو تفکیک جنسیت کنن!؟ یَک حالی میدهههه :hammer: )
یه پیکان قراضه بود. من و علی و غزاله نصفه ترین ها بودیم! مینشستیم جلو. دقیقا 10 نفر هم میچپیدن عقب. یعنی طوری که شیشه ماشین اگه پایین بود دست و پا و کیف و کاپشن های رنگارنگ میزد بیرون ازش!

- بفرمایید؟
فقط با ورود به ساختمون یاد خاطرات افتاده بودم..تقصیر من نبود. کلاسمون دقیقا جلوی در ورودی بود.
- من چند وقت پیش تماس گرفته بودم برای اهدای کتاب خدمتتون اگه خاطرتون باشه، از بچه های سابق این مهدکودم.
- اینجا دیگه مهدکودک نیست. الان اینجا دبستان پسرانه س.
قرار شد یه نگاهی به کتاب ها بندازه و هر کدوم مناسب بود برداره. منم اجازه گرفتم که یه دوری بزنم..
رفتم تو کلاسمون!

- جیمز! خانم مربی داره میاد! بدو بریم زیر میزش!
با یکی از بچه ها چپیدیم زیر میز خانم مربی. درو وا کرد و سلام کرد و نشست پشت میزش.
- عه.. من زیر میزم موش دارم؟
انگار این بامزه ترین اتفاق اون روز بود. قهقهه زدیم و پریدیم بیرون و نشستم سر جاهامون.

زنگ تفریح بود. زیاد تو حیاط نمی رفتیم. سالن به قدری بزرگ بود که توش چهارنعل بدویم..ولی نه..حالا که توشم می بینم اونقدرام عظیم نیست. نه برای من 17 ساله.

- کارتون امروز سیندرلاس! بشینید که با هم ببینیم!
سالن پر شد از بچه هایی که نشسته بودن کف زمین. جا واسه سوزن انداختن نبود. از این کارتون متنفر بودم. نوار هاشون همش یا سیندرلا بود یا سفید برفی یا راپونزل یا کوفت یا زهرمار. :دی
- اخ!
چشمم از حدقه در اومده بود انگار. دیدم یکی از مربی ها رو که سریع جیم کرد! شصت پاش رفته بود تو چشمم! میسوخت! جدی میگم، نخندین! من اونقدر بچه بودم و اونجا اونقد شلوغ بود که یه ادم بزرگ خیلی راحت لهم کنه و شصت پاشم بره تو چشمم.

نمیتونم نخندم..نشستم وسط کلاس خالی و مث دیوونه ها نیشم بازه..بعد از اون ماجرا..

- عرعرعرعرعرعرعرعرعرعرعر!
- گریه نکن جیمزم. بگو عزیزم کدومشون بود زد تو چشت. وای خدا مرگم چقد هم قرمز شده!
دو سه تا مربی دورمو گرفته بودن و چندتا بچه ی مضنون گریون رو هم همراهشون داشتن. تو نگاه تارم تونستم بین مربی ها پیداش کنم. همون مربی چاق ِ نامهربون ِ بی ریخت رو! چشماش نگرون بود. بهش اشاره کردم. با بی رحمی تمام :
- اون بود!

- جیمز عزیزم اون که خانم جاهده، الهی بمیرم دیدش خیلی تار شده؛ ببریمش درمونگاه؟
- اون بود! خانم جاهد بود! پاش رفت تو چشَم!
مربی جاهد اخم کرد. قرمز شد.

قیافه شو یادمه. چاق بود و عینکی. همیشه میخوابید تو کلاس. همیشه وقتی میخواستیم نقاشی هامونو نشونش بدیم باید از چرت می پروندیمش. :))

- آقای نیازی، کله پیازی!
- عه بچه ها. نگین دیگه. ناراحت میشم ها. بگین آقای نیازی، چقد تو نازی!
- آقای نیازی؛ چقد تو نازی...کله پیازی!!

آقای نیازی رو می بینم هنوز گاهی. تو یکی از آژانس های شهر کار میکنه، پراید داره فکر کنم.. یه بار چشمم افتاد به چشماش. خندیدم. پیرمرد چشماشو تنگ کرد، انگار که نشناخته باشه، اخم کرد و پاشو گذاشت رو پدال گاز.
دلم گرفت. چطور ممکنه آدم بچه ای رو که تو ماشینش جیش کرد رو نشناسه آخه! :)) تازه بعد از انجام اون عمل رسیدیم خونه و بلافاصله پیاده شدم و تازه یکی هم بلافاصله نشست جای من و خوشحال که جا باز شده! :)) هیِ وای ِ من ! بچه دو دیقه اگه دووم میاوردی خونه بودی ! :))
چشمم افتاد به دیوار روبروم. خنده رو لبم خشک شد. یاد "محمد علی" افتادم. بهش میگفتم ممدعلی! حافظ کل قرآن بود و بچه مثبت کلاس. هیکل درشت تر از همه مون بود و جنتلمن میزد یه جورایی. خیلی شیک و پیک بود. خیلی بزرگ بود! کت شلوار می پوشید همیشه!
اما شوخ طبع نبود. اصلا شوخ طبع نبود.

مربی: خب بچه ها محمد علی میخواد برامون جوک بگه.
- بله. یه بار یه هزارپا میره عروسی بعد تا کفشاشو دربیاره عروسی تموم شده بود.
ملت :
مربی: امم..خب بخندین دیگه!!
ملت: کرکرکرکرکرکرکرهرهرهرهرهرهر!

هیچوقت فراموش نکردم این صحنه رو! هیچوقت یادم نمیره مربی چقدر جدی بهمون دستور داد " خب بخندین دیگه!" :))
تو سالن قدم میزم. وایمیسم جایی که صف میبست کلاسم. همیشه نفر 6 ام بودم یا شایدم 7 ام.

خوشحال و شاد و خندانم!
 قدر دنیا رو می دانم !
خنده کنم من. دست بزنم من. پا بکوبم من !
شادانم !
 در دلم غمی ندارم! زیرا سلامت هست جانم
!

چه عشقی میکردم من با این سرود. اللخصوص وقت پا کوبیدنش؛ وقتی تو اون سالن عظییییییییییم، پای کلی بچه میکوبید کف سالن!

فکرشو که میکنم می بینم، واقعا خوشحال بودیم و شاد بودیم و خندون. در دلمون ، غیر از اینکه چرا ظرف غذای من یه ظرف پلاستیکی ساده با در سبز بود اما ظرف بقیه بچه ها از این چندطبقه های رنگارنگ و قفل دار.

با کتاب های برگشتیم، از مهدکودک زدم بیرون، زمزمه میکردم:

عمر ما کوتاه س. چون گل صحراست.. پس بیایید شادی کنیم!!

پ.ن : تولدت مبارک تدی


  • آخرین ویرایش:شنبه 19 شهریور 1390
  • تعداد کل صفحات :5  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5